خرید بک لینک

بعد از مدت‌ها با دوستم رفتم بیرون

باید بهم خوش می‌گذشت

06.05.05

باید خوشحال می‌بودم

باید می‌خندیدم

ولی نشد

حس می‌کردم هیچ احساس تعلقی به هیچ‌جا ندارم

تحت فشار بودم

عصبی بودم

ناراحت و ناامید بودم

نمی‌دونم چرا احساس می‌کردم آدم احمقی‌ام.

حس می‌کردم بیرون اومدنم اشتباهه.

حس می‌کردم اگه بشینم توی خونه و درس بخونم خیلی اعصابم راحت‌تره.

توی راه برگشت گریه کردم و نمی‌دونم چرا.

دوستم دختر واقعا خوبیه. فکر نمی‌کنم کسی قادر باشه منو بجز اون تحمل کنه.

و من از بیرون رفتن - برخلاف تصورم- خوشحال نشدم

الان هم ناراحتم و یه گوشه کز کردم

حس می‌کنم پوچ و بیهوده‌ام.

برچسب: نویسنده: پرهام زارعی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 5:15

صفحه بندی