خرید بک لینک
توی سرم پر از صداهای توقف‌ناپذیره.روی میزم پر از کتاب‌های نخونده‌ست. بهشون نگاه می‌کنم و می‌گم: من دانشجوی این رشته‌ام؟ولی من هیچی بلد نیستم...از خودم شرم می‌کنماز تک تک چیزهایی که به من مربوط میشه، شرم دارم.خسته‌امیادم میاد زمان کنکورم یه مشکل وحشتناک داشتم که فکرش رهام نمی‌کردنمیذاشت اصلا درس بخونم.یه روز خوابوندم زیر گوش خودم و گفتم: به درک!اگه درسا رو نمیفهمی به درک!اگه تست‌هایی که میزنی نصفش غلط میشه،به درک!اگه ذهنت پر از فکرای چرت و پرته، به درک!اگه خسته‌ای، به درک!اگه نمیتونی تمرکز کنی، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام زارعی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 5:15

یه بغض قدیمی توی گلومهرفع شدنی نیست خوب شدنی نیستیه زخم عمیقه که هر ازگاهی درد می‌گیره و عذابم می‌دهاینکه وانمود کنم‌ زخمی نیستم فقط یه خیال خامههرچقدر قرص بخورم، هرچقدر تظاهر به شادی کنم، هرچقدر بقیه رو به خنده بندازم، هرچقدر بیشتر آرایش کنم و بیشتر وانمود به شادی کنم، عمیق‌تر فرو می‌رم توی باتلاق غمفقط خودم می‌دونم چی توی این سینه‌ستفقط خودم می‌دونم جای کدوم زخمه که دردش داره منو به کشتن می‌دهنمی‌دونم چند وقت بود گریه نکرده بودمولی امشب دلم گریه می‌خوادبا اینکه نمی‌تونم‌ اشک بریزمنمی‌دونم چراادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام زارعی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 5:15

امروز توی دانشگاه واقعا جو خوبی رو ندیدمخیلی عصبی شدم، خیلی زیاد! از آدم‌های پر رو متنفرماز اغلب همکلاسی‌هام بدم میاد! اونم به خاطر اخلاق گند و وحشتناکشون.دریغ از ذره‌ای شعور و درک متقابل که در این جماعت وجود داشته باشه!یه سریاشون ۲۴ - ۲۵ ساله‌ان و هنوز مثل یه بچه رفتار می‌کنن.جلف و زننده و غیرمحترم.نمی‌دونم چه حکمتیه. می‌خوام از این به بعد تمام تمرکزمو بذارم روی خودم. از این جماعت آبی گرم نمی‌شه.خودم برم، خودم بیام، خودم درس بخونم و کار کنم. رفت و آمد با اینا فقط بیشتر منو به هم می‌ریزه.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام زارعی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 5:15

بعد از مدت‌ها با دوستم رفتم بیرونباید بهم خوش می‌گذشت باید خوشحال می‌بودمباید می‌خندیدمولی نشدحس می‌کردم هیچ احساس تعلقی به هیچ‌جا ندارمتحت فشار بودمعصبی بودمناراحت و ناامید بودمنمی‌دونم چرا احساس می‌کردم آدم احمقی‌ام.حس می‌کردم بیرون اومدنم اشتباهه.حس می‌کردم اگه بشینم توی خونه و درس بخونم خیلی اعصابم راحت‌تره.توی راه برگشت گریه کردم و نمی‌دونم چرا.دوستم دختر واقعا خوبیه. فکر نمی‌کنم کسی قادر باشه منو بجز اون تحمل کنه.و من از بیرون رفتن - برخلاف تصورم- خوشحال نشدمالان هم ناراحتم و یه گوشه کز کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام زارعی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 5:15

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام زارعی تاريخ: پنجشنبه 24 فروردين 1402 ساعت: 13:59

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام زارعی تاريخ: پنجشنبه 24 فروردين 1402 ساعت: 13:59

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام زارعی تاريخ: پنجشنبه 24 فروردين 1402 ساعت: 13:59

صفحه بندی